Tuesday, July 31, 2007

بهار میاد

مامان داره مياد. ديدار بعد از دو سال تازه ميشه. خيلی گيجم هنوز.
هوا خيلی گرمه. اشکال نداره بذار بياد ببينه ما اینجا چی ميکشيم.
معصومه همش تو این فکره چطور کدبانو بودنش را اثبات کنه همش ميپرسه شب اول چی درست کنم. حق داره. فکر کنم استرس داره ولی به زودی خودش خندش می گیره.
ميخوام ان شاء الّله تا تابستان تموم نشده ببرمش آبشار نياگارا. از بس خانوم دانش براش پزاونجا را داده حتماً خيلی دوست داره بره از نزدیک ببینه.
بهار داره میاد. باید خونه تکونی کنیم.
سفر به سلامت مامان جون!

3 comments:

بشیر said...

به سلامتی!
ان شاالله در جوار مامان خوش بگذره!

الهه said...

ای خدا بگم چیکارت کنه! اشکمودرآوردی با این عکست
داشتم فکر ميکردم چقدر پوستم کلفت شده ها! باورم نميشه که امروز درست 1 ...ساله و 10 ماهه و 28 روزه که نديدمت

حالا که سفر مامان نزديک ميشه واقعآ دلم ميخواست منم ميتونستم بيام و ببينمت

بين منو تو فاصله غوغا ميکنه
ياد حرفای قشنگت منو رها نميکنه
دوستت دارم و دلتنگتم
فکر کنم بيشتر از هميشه

الهام said...

امان از قسمت
بعضی از آدما مثل تو، با فعل" خواستن توانستن است" سرنوشت خودشونو رقم میزنن و با این کارشون روزای جدیدی رو برای دیگرون پیش میارن.
آره مامان داره میاد. اون که براش هیچ جا خونه نمیشه، ولی عجب حسیه مادر بودن و عجب حالیه دور بودن
بعد از دو سال میخواد میوه زندگیش رو ببینه، میخواد مونس دل پسرش رو ببینه ،داره میاد با یه دنیا حرف تو دلش، با یه عالم شور تو نگاهش، تا میتونی بغلش کن، ببوسش ،بوش کن ،از !سهمیت استفاده کن
ما ایرانیا باید به سهمیه بندی عادت کنیم:D

-->