Sunday, November 13, 2005

گاهی پيش مياد

تا حالا شده شب اونقدر دير بخوابين که فرداش وقت ناهار از خواب بيدار بشين؟
تا حالا شده پيش خودتون فکر کنين که برنجی که قبلاً پختيد هنوز قابل خوردن است ولی بعد بفهمين که بيرون از يخچال مونده و افتضاح شده؟
تا حالا شده يک پيمانه آب زيادی بريزيد توی پلوپز طوری که برنجتون شبيه فرنی از آب دربياد؟
تا حالا شده موقع سرخ کردن همبرگر بفهمين روز قبل توی مغازه يک کلاه گشاد سرتون رفته و الان دارين بجای همبرگر گوشت، همبرگر گياهی (سير و پياز!) سرخ ميکنيد؟
تا حالا شده هوس ميوه کنيد و بفهميد که اشتباهی بجای پرتقال، گريپ فروت و بجای گلابی، سيبری خريدين؟
تاحالا شده ببينيد صاحب خونه نيست که سر صدا کنه و با خيال راحت تصميم بگيريد که درس بخونيد، بعد بفهميد رفته بوده مهمان هاش را از ايستگاه مترو بياره؟
تا حالا شده با هزار زحمت تکاليف دانشگاه را روی چرک نويس حل کنيد بعد بفهميد کاغذ پاکنويس واسه فردا ندارين؟
تا حالا شده کلی وقت وبلاگ بنويسيد و بعد که پست ميکنيد بفهميد به اينترنت وصل نيستين؟
بابا ای ول! واقعاً شده؟ ببخشيد اسم شما مسعود نيست؟!

2 comments:

  1. تا حالا شده،وقتی يه وبلاگ ميخونی ،هر جمله اش تو رو به ياده ادبيات يکی بندازه که قبلاً دوستاش بهش
    می گفتن "مسعود موتور".من عاشق اين طرزنوشتنت هستم. می دونی دارم کم کم به اين جمله ايمان پيدا ميکنم(اين هم از گفته های خودته)"هميشه همه
    بدشانسی ها و گرفتاری ها با هم از راه ميرسن و همه اتفاقات خوب هم، باهم پيش ميان" ولی هميشه آرزو ميکنم فقط چيزای خوب و عالی برات اتفاق بيفته

    ReplyDelete
  2. mibinam ke zood dari az khoonedari kalafe mishi...?
    baba ajale nakon hala hala ha ja dare..yadam refte bood ghabl az safaret yekam khoone dari yadet bedam.ishalla kam kam yad migiri...
    have nice time.

    ReplyDelete

-->